|
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم |
|||
|
محسن قاسمی
![]() تموم شد تـرانه به پايان رسيدم اگـر گـريه كردم اگـر دل بـريـدم تـمـوم شد تـرانـه قـلـم را شكستم به كنجي خـزيدم به ماتم نشستم نوشتم سكوتـو صدا ميشنيدي به هر خط شكستم تو گفتي نديدي مي تونستي از تب تـرانـه بسازي دلي رو كه بردي دوباره بـبـازي مي تونستي ماهو به خـوابـم بياري رو پيشوني شب سـتـاره بـذاري اگـر بـي اجــازه تو شعرم نشستي چرا دل بـريـدي چرا دل نبستي تموم شد تـرانـه چشات غرق خوابه سوال مـن از تـو هنوز بــي جوابه منوی اصلی
آرشیو مطالب
خرداد 1387
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 پیوندهـــا
آمار بازدید وبلاگ
|
من و تو با لب تشنه تن خسته لب يک چشمه رسيدي
من و تو با لب تشنه تن خسته لب يک چشمه رسيديم پيش رومون آب زمزم سوختيم اما قطره ای هم نچشيديم من هميشه با تو از روزای آفتابی می گفتم بهترين ترانه رو با صدای تو می شنفتم تک سوار تو رسيده در بيا از کوه سپيده کی به جز من برات از عاشقی گفته کی به جز من همه حرفاتو شنفته دلتو بزن به دريا بگذر از طلوع فردا سفر ما از غروب تا به غروبه اولين همسفرم اهل جنوبه من و تو با لب تشنه تن خسته لب يک چشمه رسيديم پيش رومون آب زمزم سوختيم اما قطره ای هم نچشيديم عاشقيم ما عاشق تنهايی تلخ شبونه عاشقيم ما عاشق اشکای گرم عاشقونه من و تو با لب تشنه تن خسته لب يک چشمه رسيديم پيش رومون آب زمزم سوختيم اما قطره ای هم نچشيديم شبم از حادثه زخمی رنگ لاله صبح صادق همه ی آدمای دنيا بسيجن دشمنانه واسه فتح قلب عاشق رنگ آفتاب هم پريده آخرين لحظه رسيده سهم ما همينه که جدا بمونيم پر فرياد اما بی صدا بمونيم
/ نوشته شده توسط محسن در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 13:59 |
با من اسم این شب و زمــزمــه کـردی
با من اسم این شب و زمــزمــه کـردی
مـیـدونــم بــری دیــگه بـر نــمی گـردی رفـتـه از یــــاد تــو حرفـایی که گـفـتـم دیگه کم کم دارم از چشمات می افتم تــو بـگو بــی تــو بـه عـشق کی بنازم دارم ایــن زندگی رو به چـی مـی بـازم تـــــو بــری مـثـل تــــو از کـجـا بــیــارم تـــــو نـبـاشـی دیگه سـایه ای نــدارم تو گوشم داد میزنی به پــات نـــسـوزم نمی دونی بی تو مــرگه شـتب و روزم دیــگـه طاقـــت نــداره ایــن دل داغــون عــاشقی تـوی چـشمام نمیشه پنهون تــو بـگو بــی تــو بـه عـشق کی بنازم دارم ایــن زندگی رو به چـی مـی بـازم تـــــو بــری مـثـل تــــو از کـجـا بــیــارم تـــــو نـبـاشـی دیگه سـایه ای نــدارم اگـه ایــن ســـوال کــهــنه بـی جـوابـه اگـه حـتـی تــورو داشتـن مـثـل خـوابه بــزار ایــن خـیـال خـوش مـن و بـگـیـره بــزار ایــن قـصـه بــا دسـت تــو بـمـیره / نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:4 |
ســاده بــیـا دســت مــنــو بــگـیــرو
ســاده بــیـا دســت مــنــو بــگـیــرو ســاده نـــگیر این هـمه سادگی رو ســاده نــگـیـر اگه هـنـوز مــیـتونـی پـای هـمـه سـادگی هــات بـمـونی خــسـتـه نــــشو اگه تـمـوم راهـها پـیـش تــو و سـادگیات بسته شـن طاقــت بـــیـار اگـه هـــمــه آدمــــا از اینکه پا به پات بیان خسته شن آخـر خـط جــاده هــای خــســتــه بـگـو چـقـدر راه نــــرفـتـه مــونــده پشت دلت وقتی به خون نشسته چند تا ترانه س که کسی نخونده دوام بـیـار خـسـتـه نــشو از سفر تـنـهـایـیـتـم بـذار رو دوشت بــبــر تـــرانـه بــــاش اونـــور آخــر خــط بــه نـقـطـه مـیرسی بیا سـر خط ســاده بــیـا دســت مــنــو بــگـیــرو ســاده نـــگیر این هـمه سادگی رو ســاده نــگـیـر اگه هـنـوز مــیـتونـی پـای هـمـه سـادگی هــات بـمـونی / نوشته شده توسط محسن در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 1:41 |
سال NEW مبارک
بوي عيدي
بوي نــو بوي کاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو بوي يـاس جانماز ترمه ي مادر بزرگ با اينا زمستون و سر ميکنم با اينا خستگيـمـو در ميکنم
شادي شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ي عيدي از شمردن زياد بوي اسکناس تا نخورده ي لاي کتاب
با اينا زمستون و سر ميکنم با اينا خستگيـمـو در ميکنم
فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه شوق يک خيز بلند از روي بته هاي نور برق کفش جـفت شده تـو گـنجه هـا
با اينا زمستون و سر ميکنم با اينا خستگيـمـو در ميکنم
عشق يک ستاره ساختن با دُلک ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه بوي گل محمدي که خشک شده لاي کتاب
با اينا زمستون و سر ميکنم با اينا خستگيـمـو در ميکنم
بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري شب جمعه پي فانوس تـوي کوچه گـم شدن تــوي جوي لاجوردي هـوس يه آبتني
با اينا زمستون و سر ميکنم با اينا خستگيـمـو در ميکنم
/ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 0:34 |
من برای تو که مثل پیرهنی کهنه نبودم
باشروع قصه ها
تو جووني پير ميشي بـجـاي فـرصـتـامــون واسه فردا دير ميشي بـشـنـويــم قصه ها رو زودتـر از غـصـه شـدن واسـه دير شدن بسه خودتــو بـه خـواب نـزن وقـتي كـه وقـتـاي ما واسه داشتن نباشه رفـتـن و رفـتـنـمـون نـرسـيـدن بـاهـاشـه بـايـد آب بـشيم و بـعد بـرسـيـم بـه تـشـنـگي آخـريـن فــرصــت مـــا هـمـيـنه تــــو زنـدگـي تـو كـجـايـي خـود مـن كـمـكـم كـن بـمـونـم قــصـه مــونــدنـمــو تا كه هستم بخونم تا كه هستم بخونم / نوشته شده توسط محسن در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 1:9 |
تو دریای نگاهت شکسته قایقم ، تو دنیای بزرگت غریبی عـاشقم
مـن از تـو مـی نویسم کلام تازه ای
تو از من می نویسی که پر آوازه ای رسیده وقت رفتن نشسته تو چشام ســکوت مـبهم تـو شکسته تو صـدام برای کوچ آخر تو همراه منی برای دل بـریـدن دلیل رفـتنی می مونه کنج سینم هوای انـتـظار می خونم شعر رفتن تا برگرده بهار تو دریای نگاهت شکسته قایقم تو دنیای بزرگت غریبی عـاشقم بـرای شعـر خوب تـو می خونم مسافر وقت رفتن خـداحـافـظ بـگو تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور که زیــر سـایـبـون تــو مـی مـونـم سـفـر تــا انـتـها تو هم با من بیا تویی همراه من تمووم لحظه ها تو تـنـها عـاشـقی بــرای قـصـه هـام بـیـا با مــن بـمـون تو نبض جاده هام که مـقـصـد مـنـتـظر بـرای ما سکوت و میشکنه صدای ما / نوشته شده توسط محسن در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 0:23 |
|
||